تبليغاتX
همسرم Daisypath - Personal pictureDaisypath Anniversary tickers
ناگفتنی ها
این روزها من و پسرکمان داریم با هم رفیق گلستان و گرمابه میشویم 

روزهای زیبا و فوق العده سختی را گذراندیم

چند روز اول شیر نمیخورد  با گرسنگی دست و پنجه نرم میکردیم

پسرکم زردی شدیدی گرفت و روزهای هشتم و نهم زندگیش را زیر مهتابی های فتوتراپی گذراند

در پانزده روزگی پسرک یکی از مخازن شیر او دچار تورم و عفونت شدید شد و لذا در هجده روزگی فرزندم ۲۰۰ گرم کاهش وزن داشت و دوباره زردی و بالا رفت

به خاطر کمبود شیر مجبور شدیم از شیر خشک استفاده کنیم و در نتیجه پارسای من دچار یبوست و دل پیچه های شدید میشه

در ۲۳ روزگی دوباره موفق به گرفتن مخزن شیر شد اما به علت مصرف انتی بیوتیک توسط من شیر بسیار کم شد و فرشته کوچولوی ما کماکان سیر نمیشه و مجبوریم از شیر خشک استفاده کنیم

در بین همه اینها شما روزی چند پرس گریه و زاری من را بگنجونید که همراه با گریه های کوچولوی مهربونم  صورت میگیره

اما در خلال همه این مسائل به اضافه بی خوابی های مفرط و کسالت خودم وقتی فرشته کوچولوم شیر میخوره و با چشمهای گرد و قشنگ و معصومش تو چشمام نگاه میکنه زمان متوقف میشه و دلم میخواد زمان همون جا بایسته و جاودانه بشه

کوچولوی معصوم من دعا کن که هر چه زودتر همه چی بیفته رو غلتک و شیر مامانی سیرت کنه و از شر شیر خشک نجات پیدا کنی!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

سه شنبه

هشتم فروردین ماه یکهزار و سیصد و نود و یک

ساعت پانزده و ده دقیقه

خداوند کریم فرشته کوچولویی زیبا و پاک به من و همسرم هدیه داد 

و

من و همسرم رسما پدر و مادر شدیم.

 

عزیزکم مقدمت گلباران

وجودت پر خیر و برکت

تنت سالم 

روزیت گشاده

و بندگیت جاودانه باد.

 

با تمام وجود دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 

این روزها همش این شعر میاد تو ذهنم هر چند نمیدونم پس و پیش این شعر چیه اما خوب ذهن خلاق منه دیگه و نمیشه کاریش کرد

هفته گذشته رفتم دکتر و بلاخره فرمودند انشاءالله  زایمان طبیعی خواهی داشت هر چند که خود خانم دکتر مهربونم از دوم عید تا پانزدهم تشریف میبرن مکه اما گفتند به چند تا دکتر خوب سفارشتو کردم از همونی که میترسیدم سرم اومد اما دارم سعی میکنم بهش فکر نکنم و همه چی را به خدا بسپارم

آخر هفته گذشته هم سیسمونی و وسایل نی نی کامل شد و خانواده شمشک به صرف سیسمونی بینون منزل ما بودند و به نظرم اتاقش قشنگ شده البته اینم بگم قشنگ شده به نسبت اینکه من نمیتونستم دور کوچه و بازار راه بیفتم و انتخابام همش محدود بود وگرنه جای کار زیاد داشت  ولی با تمام این تفاسیر راضیم و خدا را شکر میکنم چون تا همین جاش هم از من و این شرایطم بعید بود

دیگه اینکه از چند روز قبل یه نشونه هایی از اومدن نی نی در وجودم ظاهر میشه که هم هیجان داره و هم درد و هم ترس و هم خوشحالی و جزء حس های خاص و منحصر بفرده مادرانه است

سال ۹۰ هم زود گذشت و هم دیر و بابت همه چی خدا را شاکرم و امیدوارم سال ۹۱ بهتر از سال ۹۰ باشه و همه و همه به آرزوهاشون برسن.

اگر بتونم عکسهای سیسمونی را قبل از زایمان میذارم اما اگر هم نشد بعدش میذارم

التماس دعا

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1390ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

 

شال و کلاه

پشه بند: مسافرتی خریداری شد اما برای تخت هنوز پیدا نکردیم

ساعت

لوستر

پرده

چند دست لباس مهمونی : خریداری شد

تب سنج : شنیدم که بیمارستان میدهد و خریدشکنسل شد

دما سنج:خریداری شد

گوش پاک کن

استیکر یا تابلو

چند تا عروسک و اسباب بازی

زود پز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

 

خریدهای سیسمونی پسرک کم کم داره تموم میشه البته کمی تا قسمتی دیر شده ولی خوب یه عدد صبای مریض استراحت مطلقی با یک عدد شمشک پر از ازدحام کار و تحصیل نقش مادر و پدر این کودک را ایفا میکنند که نهایت توانشان این است که انشاء الله تا چند روز آینده در اواسط ماه نهم اتاق پسرک را بچینند و لذتش را ببرند.

از کل خریدهای پسرک لیست زیر باقی مونده که هر کدام انجام شد به اطلاع دوستان و آشنایان میرسانم:

شال و کلاه

پشه بند

ساعت

لوستر

پرده

چند دست لباس مهمونی

تب سنج

دما سنج

گوش پاک کن

استیکر یا تابلو

چند تا عروسک و اسباب بازی

زود پز !!!!!!!!!!!!! دیدیم فرصت مناسبیه که از پول پدر جان استفاده کرده ( شاید هم سوء استفاده) و یک زودپز کوچک و قابل استفاده تر از آنی که داریم به دل کابینت ها بزنیم.

 

و والسلام

 

آیا قبل از آمدن فرزندمان کارهایمان تمام میشود؟  الله اعلم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

یادتونه چند ماه قبل یه پست گذاشتم و خبر از دوباره عمه شدن و زن دائی شدنم دادم اون موقع هنوز نمیدونستم خدا میخواد اونی را که منو داره عمه میکنی را زن دائی و اون هایی را که دارن منو زن دائی میکنن را عمه کنه !!!!!!!!!!!!!!!!

اما چیزی که عوض داره گله نداره

و دیروز آخرین نی نی هم خدا را شکر با سلامتی به دنیا اومد و باز علی موند و حوضش!

 

عزیز دل عمه صبا دیروز ساعت ۶ بعد از ظهر به دنیا اومد - تولدش مبارک 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

بله دیگه بلاخره اسم پسر دوست داشتنی ما شد آقا پارسا و یا محمد پارسا  

دیگه کم کم داریم به آخراش نزدیک میشیم و شکمم داره شبیه توپ میشه گل پسرم  ماشالا شیطون شده و از وقتی وارد ماه ۸ شدم درست مثل خودم شکفته شده من شکمم نماین شده و اون شیطنت هاش با تک تک حرکتهاش ذوق زده میشم و کلی به دلم میشینه اما خودمونیم خیلی سخته به خصوص برای من که شرایطم استثنایی بود و الان چند وقته استراحت مطلق دارم بماند که من گوش نمیکنم و تعریف استراحت مطلق را تغییر دادم اما همین بس که هنوز که هنوز نتونستم برای خرید سیسمونی برم .

دست مامان بابای گلم درد نکنه و خدا حفظشون کنه حدود دو ماه پیش پول سیسمونی را دادن به خودمون که با سلیقه خودمون بریم خرید اما مگه من میتونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!  از خدا میخوام خودش مثل بقیه مواقع یه نیروی مضاعف بهم بده تا بتونم یه سیسمونی شیک و تپل برای آقا پارسا تهیه کنم.

خیلی دلم برای وبلاگم تنگ شده بود. دیشب شمشک میگفت این بچه هنوز نیومده خلوت دو نفرمونا به هم زده اما من فکر میکنم هنوز هم مونده تا جفت پا بیاد و خلوت ما را به هم بزنه. حتما دلم برای روزهای دو نفرمون و سرخوشیهامون تنگ میشه و البته برای الان یعنی وقتی که دو نفرمون هستیم و یه موجود کوچولوی نامرئی داریم و همینطور برای تکون های مدل به مدل پسرمون.

دکتر به خاطر ریسک زایمان زودرس تا میتونسته منو و پارسا را به قرص و دوا بسته ولی من و شمشک امیدمون به خداست و مطمئنیم هر چی که اون بخواد همون خواهد شد.

دلم میخواد هر روز اینجا را آپ کنم اما خوب راستش خیلی تنبل شدم تازه اینجا وبلاگ من و همسرم هست نه پارسا و فعلا کل زندگی ما تحت الشعاع پارسا جون شده اما هر چند هم که کم باشه خواهم نوشت.

 

همسرم عزیز دلم امروز گفتی به کسی زنگ بزن و بهش تعارف بزن که خیلی رفتارهاش تو این مدت آزارم داده اما به خاطر تو به بهش زنگ زدم و اصلا برام مهم نیست که بزم با بی محلی رفتار کرد فقط میخوام بدونی که با همه استرس  و درد و مشکلاتی که دارم بازم تامین خواسته های تو بر تمایلات خودم ارجحه و میخوام بدونی عشق فرزند هیچ وقت بر عشق تو غالب نخواهد شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

 

اسباب کشی میکنیم

استراحت مطلق هستیم اما با جسارت سرکار میرویم

اعصاب و روانمان از ریشه ریش ریش شده

اوضاع مالی بسیار پرجاذبه ای داریم

خاندان همسر محترم به دلایل ناشناخته ای وارد قیافه شده اند و خانواده شوهر بازی در میاورند

همسر بیچاره مانند کزت کار میکند و درس میخواند و مثل ژانوالژان یه بانوی به هم ریخته و مریض را تیمار میکند

اما در بین همه این همهمه های کمرنگ و پر رنگ بیشتر از پیش دوستش دارم و تمام دردها و غصه ها و نگرانی ها را با حضور در آغوشش رها میکنم.

و در  همان لحظات  این جملات ملاصدرا را در مغزم مرور میکنم:

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک میشود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده میشود

و به قدر ایمان تو کارگشا میشود

نا امیدان را امید میشود

و محتاجان به عشق را عشق میشود

خداوند همه چیز میشود همه کس را

به شرط اعتقاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

بلاخره انتظارم به سر اومد و پنجشنبه ۱۹ آبان رفتم سونوگرافی، همسرم که نبود و چهرشنبه شب رفته بود شیراز منم با مامانم رفتم سونوگرافی نرگس

ساعت ۹.۴۰ دقیقه اونجا بودیم و بر خلاف همیشه که خیلی اونجا شلوغ بود شانس اوردیم و روز خلوتی رفته بودیم.تا ساعت ۱۱ نشستیم تا اینکه خانم منشی منو صدا کرد بفرمایید داخل

اینا بگم که میگن هر چقدر شیرینی جات بخوری جنین بیشتر حرکت میکنه و راحتتر میشه جنسیتش را تشخیص داد . ازصبح که بیدار شدم مامانم معده مظلوم منو بسته بود به عسل و شکلات و شیرینی و ... حتی وقتی اومدم رو تخت دراز بکشم بازم مامانم یه شکلات گذاشت تو دهنم .....

هر دو تامون سرشار از هیجان و استرس بودیم من بیشتر برای سلامت نی نی نگران بودم چون میترسیدم اون عملی که یک ماه پیش انجام دادم روش تاثیر گذاشته باشه اما خدا را شکر خانم دکتر بهمون خوش خبری داد و از سلامت کاملش خبر داد و گفت " گل پسر شما همه چیش سالم و خوبه ببین اینم .... پسرت"

دیگه دست و پا و انگشت و همه اعضای بدنش که قابل رویت بود را خیلی با حوصله و مهربونی نشونم داد وای که میخواستم همون جا صفحه مونیتور را ببوسم و تو دلم هزاران هزار بار خدا را شکر کردم

یه دفعه متوجه مامانم شدم که اشک از چشماش سرازیر شده بود و شروع کرد تشکر از خانم دکتر واسعی و از کیفش شکلات در آورد به دکتر تعارف کرد و بعدشم با خوشحالی راهی خونه شدیم دیگه همه زنگ میزدن و تبریک میگفتن و ..... ( البته اون روز از دست بعضی ها دلم خیلی شکست اما با خودم گفتم این نیز بگذرد...)

شمشک هم از صبح چند بار زنگ زده بود ولی من نشنیده بودم که جواب بدم دیگه به محض اینکه رسیدیم خونه زنگ زد و کل ذوق آقازاددشو میکرد...................... دیشب هم که از شیراز برگشته برای نیم وجبه دو دست لباس خریده و سوغاتی آورده ( یک عدد صبای حسود!!!)

و به این ترتیب صبا و شمشک پسر دار میشوند...........................................

هر وقت خیلی برای بچه دار شدنمون ذوق میکنم یاد کسانی می افتم که منتظر نی نی هستن و با تمام وجود براشون دعا میکنم  شما هم برای اجت رواییشون دعا کنید

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1390ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

یک سال دیگه گذشت پر از خاطرات خوب ......................... ( دلم نمیخواد به خاطرات بد فکر کنم)

امسال اما من صبای سالهای گذشته نیستم و حالا یک مادرم

همیشه مادرم برای تولد من تلاش میکرد و تولد خودش کمرنگ بود حالا اگر شمشک نازنین و پدر و مادر مهربانم نبودند تولد من هم برایم کمرنگ تر از سالهای قبل بود  اما این سه نفر به اضافه برادرها و خواهرم و چندی از رفقا به این روز رونقی خاص داده اند

دست شما بی بلا ایشالا برید کربلا......................................

امسال یه جور دیگه قدر پدر و مادرم را میدونم و یه جور دیگه دوسشون دارم و یه جور دیگه سپاسگزارشونم

 

خدا را بابت همه چی شاکرم و باز هم حمایت لحظه به لحظه معبودم را مثل همیشه خواستارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1390ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

 

 عزیز دلم

فرزند کوچکم این روزها یک مهمان خواهیم داشت

مهمانی که صد البته صاحب خانه تر از ماست

و بهتر بگویم

صاحب ماست

می آید تا تو را به دست ما - من و پدرت- به امانت بسپارد

می آید تا از روح خود در تو بدمد

می آید تا انسانی دیگر را جان دهد و ندای "فتبارک الله احسن الخالقین" بار دیگر در عرش طنین انداز شود

عزیز کوچکم از عظمت این لحظات هراسانم

اما قلبم و احساسم این اجازه را به من میدهد تا برایت بهترین تقدیرها و آرزوها را داشته باشم

امیدوارم روح خدایی و قلب کوچک سفیدت همیشه پاک و سفید بماند

امیدوارم همیشه شاکر باشی و ثنا گوی آنکه تو را آفرید

 

برای من و پدرت نیز در آن لحظات که ناب ترین لحظه هاست دعا کن

 

ای صاحب ما کمک کن تا امانتداران خوبی باشیم- آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

سلام

 

این پست فقط برای اینه که تو آرشیو وبلاگم مهر ۹۰ هم حک بشه

از احوالپرسی همتون ممنونم خیلی دوستای خوب و با صفایی هستید و خیلی خیلی ارادت داریم

 

توی این یک ماه و اندی نی نی جان ما ۱۰ سانت رشد کرده و هر چی خودم لاغر میشم اخیرا شکمم داره خودنمایی میکنه - دو سه روز پیش یعنی تو هفته ۱۶ ام نی نی برای اولین بار تو شکمم تکون خورد خیلی حس قشنگی بود امیدوارم همه کسانی که دوست دارن مادر بشن این حس را تجربه کنن

راستش تا الان که خیلی دوران بارداری سختی داشتم اکثرش با استراحت مطلق گذشته و البته ۱۰ مهرماه یک عمل جراحی هم داشتم - سرکلاژ - و خدا را شکر الان یه کمی بهترم

توی این مدت دیر میام سرکار  و زود میرم تازه اگر بیام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دم مدیر عاملمون گرم

شمشک عزیزم هم که همش مواظب منه و فعلا همه کارا افتاده رو دوشش

خدا به مامانم هم سلامتی و عمر با عزت بده که حسابی این مدت بهشون زحمت دادم و هنوز هم ادامه دارد

۱۹ آبان اگر خدا بخواد قراره برم سونوگرافی و تا اون موقع هی باید فکر کنم نی نی دختره یا پسر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

دیگه یک عالمه حرف دارم اما نمیتونم زیاد بشینم پای سیستم دوستتون دارم و به یادتون هستم

--------------------------

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

باورم نمیشد همه چی برام مثل یه خواب و رویا بود

میخواستم به هیچ کس نگم تا وقتی که از ظاهرم متوجه بشن اما.............

تهوع

تهوع

و تهوع

امانم را برید و به عبارتی ... پیشونی سفید شدم وقتی تو یه هفته سه کیلو وزن از دست بدی خوب همه میفهمن دیگه

اولش خیلی پیش پدرم و برادرام خجالت زده بودم و نمیتونستم تو چشماشون نگاه کنم اما الان دیگه خبری از خجالت نیست

امام صادق میفرماید: آخرین پرده حیای زن موقع بارداری و زایمان از بین میره و الحق و والانصاف که همینطوره

تو این سه هفته دو بار میخواستن تو بیمارستان بستریم کنن و من فرار کردم چرا؟

چون میخواستم تو خونه خودم و کنار همسرم باشم

شب ۲۳ ماه رمضون با خودم عهد کرده بودم با شمشک برم مسجد و تا صبح برای نفس خودم الغوث الغوث بگم غافل از اینکه تقدیر جور دیگه ای رقم خورده و اون شب تا صبح رو تخت بیمارستان بودم نه تنها خودم نرفتم که همسرم هم نتونست بره فقط زمزمه هایی از تلویزیون های بیمارستان میشنیدیم

اون شب خیلی حالم بد بود و از عالم و آدم بدم میومد تا اینکه ساعتهای ۱ نیمه شب بصورت اورژانس جلو اتاق سونوگرافی منتظر نشستم تو دلم آشوب بود وقتی رو تخت سونوگرافی دراز کشیدم یه دفعه انگار یه گله اسب تو یه بیابون بزرگ رها شدن و اون صدایی نبود جز صدای قلب نی نی ما!

منی که تا چند دقیقه قبلش راه نمیتونستم برم عین فرفره خودمو جمع و جور کردم و رفتم تا به شمشک خبر بدم اما دیدم اونم صدای آرام بخش را شنیده و لبخند روی لبهای مهربونشه

اون لحظه بود که فهمیدم وقتی میگن هر چقدر هم که برای فرزندت زحمت بکشی و سختی متحمل بشی یادت میره راست میگن

 

خلاصه اینکه منی که فکر میکردم همیشه همه مریضی ها و سختی ها را کیش میکنم در برابر یک کوچولوی ۲.۵ سانتی دارم مات میشم

برام دعا کنید

برامون دعا کنید

همسر مهربونم بیش از هر وقت دیگه ای بهت افتخار میکنم همه این روزها را تحمل میکنم فقط بخاطر اینکه ثمره عشقم با تو را در آغوش بگیرم  و قدر همه زحمتهایی که این روزها میکشی را میدونم

عاشقانه دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

راستش این روزها به خاطر انتخاب دکتر و بیمارستان خیلی استرس داشتم اما بلاخره دکتر و بیمارستانم را انتخاب کردم

میرم بیمارستان صارم از همه جا به خونه ما نزدیکتره البته فقط یه اگر مونده و اونم اینکه با بیمه ما قرارداد داشته باشه قیمت های زایمان را به مامانم میگفتم باورش نمیشد مامانم میگه زمان اون خدا بیامرز نه تنها بابت زایمان پولی نمیگرفتن بلکه یه پولی هم - ۲۵۰ تومن- به خانواده نوزاد به عنوان کمک خرج میدادن  اما حالا چی اعداد و ارقام همه بالای ۲ میلیون خدا آخر عاقبت هم ما هم نسل بعد ما را به خیر کنه

من همیشه با بچه ذار شدن مشکل داشتم اونم به خاطر اینکه فکر میکنم وقتی ما نتونیم بچمون را تو رفاه نسبی بزرگ کنیم و براش یه اینده نسبتا خوب متصور بشیم برای چی باید باعث به سختی افتادن ه موجود کوچولوی مظلوم و بی گناه دیگه هم بشیم

اما حس مادری و البته دلایل دیگه ای مثل طلب انسان به ادامه دادن نسل - مثل حفظ بقای انسانی - مثل دادن زکات عشق - و از همه مهمتر نزدیک شدن به خالق باعث شد ما تصمصم بگیریم بچه دار بشیم . چرا نزدیک شدن به خالق چون مادر و پدر هم در مقیاس بسیار بسیار کوچکتر اسباب به وجو امدن و خلق یک موجود میشن و یه جورایی انسان خودش را در کنار خدا میبینه و بابهای رحمت الهی روز به روز گسترده تر میشه

البته ناگفته نذارم که من درباره ازدواج هم نظریه های مشابه داشتم و ابتدا ازدواج را رد میکردم و باز هم به دلایل مشابه متقاعد به ازدواج کردن شدم و حالا فکر میکنم دلائلم منطقی بوده امیدوارم برای بچه دار شدن هم نظریاتم که چند تاشون را نوشتم درست از آب در بیاد

نظرتون چیه یه ویلاگ جدا برای نی نی درست کنم ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1390ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

فردا شب برای اولین بار جاری جان همه را به صرف افطار دعوت کرده نمیدونم چرا به جای اون استرس دارم

اولین ها همیشه سخته از جمله اولیم مهمونی دادن به خانواده شوهر

هنوز به خانواده شمشک نگفتیم که یه نی نی دیگه داره وارد خانواده میشه میخوام اول برم یه دکتر درست حسابی و سونو گرافی انجام بدم بعد بهشون بگم از طرفی اگر ندودن توقع مهمونی دادن آنچنانی دارن حالا موندم چیکار کنم

شاید فردا شب بهشون گفتم

 

فعلا خبری نیست جز اینکه دنبال یه دکتر خوب میگردم

 

 

راستی دوستای خوبم از تبریکات همتون ممنونم ایشالا به شادیهاتون جبران کنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط صبا  |