
|
|
|
|
|
اسباب کشی میکنیم استراحت مطلق هستیم اما با جسارت سرکار میرویم اعصاب و روانمان از ریشه ریش ریش شده اوضاع مالی بسیار پرجاذبه ای داریم خاندان همسر محترم به دلایل ناشناخته ای وارد قیافه شده اند و خانواده شوهر بازی در میاورند همسر بیچاره مانند کزت کار میکند و درس میخواند و مثل ژانوالژان یه بانوی به هم ریخته و مریض را تیمار میکند اما در بین همه این همهمه های کمرنگ و پر رنگ بیشتر از پیش دوستش دارم و تمام دردها و غصه ها و نگرانی ها را با حضور در آغوشش رها میکنم. و در همان لحظات این جملات ملاصدرا را در مغزم مرور میکنم: خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک میشود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده میشود و به قدر ایمان تو کارگشا میشود نا امیدان را امید میشود و محتاجان به عشق را عشق میشود خداوند همه چیز میشود همه کس را به شرط اعتقاد
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 5 دی1390ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
بلاخره انتظارم به سر اومد و پنجشنبه ۱۹ آبان رفتم سونوگرافی، همسرم که نبود و چهرشنبه شب رفته بود شیراز منم با مامانم رفتم سونوگرافی نرگس
ساعت ۹.۴۰ دقیقه اونجا بودیم و بر خلاف همیشه که خیلی اونجا شلوغ بود شانس اوردیم و روز خلوتی رفته بودیم.تا ساعت ۱۱ نشستیم تا اینکه خانم منشی منو صدا کرد بفرمایید داخل اینا بگم که میگن هر چقدر شیرینی جات بخوری جنین بیشتر حرکت میکنه و راحتتر میشه جنسیتش را تشخیص داد . ازصبح که بیدار شدم مامانم معده مظلوم منو بسته بود به عسل و شکلات و شیرینی و ... حتی وقتی اومدم رو تخت دراز بکشم بازم مامانم یه شکلات گذاشت تو دهنم ..... هر دو تامون سرشار از هیجان و استرس بودیم من بیشتر برای سلامت نی نی نگران بودم چون میترسیدم اون عملی که یک ماه پیش انجام دادم روش تاثیر گذاشته باشه اما خدا را شکر خانم دکتر بهمون خوش خبری داد و از سلامت کاملش خبر داد و گفت " گل پسر شما همه چیش سالم و خوبه ببین اینم .... پسرت" دیگه دست و پا و انگشت و همه اعضای بدنش که قابل رویت بود را خیلی با حوصله و مهربونی نشونم داد وای که میخواستم همون جا صفحه مونیتور را ببوسم و تو دلم هزاران هزار بار خدا را شکر کردم یه دفعه متوجه مامانم شدم که اشک از چشماش سرازیر شده بود و شروع کرد تشکر از خانم دکتر واسعی و از کیفش شکلات در آورد به دکتر تعارف کرد و بعدشم با خوشحالی راهی خونه شدیم دیگه همه زنگ میزدن و تبریک میگفتن و ..... ( البته اون روز از دست بعضی ها دلم خیلی شکست اما با خودم گفتم این نیز بگذرد...) شمشک هم از صبح چند بار زنگ زده بود ولی من نشنیده بودم که جواب بدم دیگه به محض اینکه رسیدیم خونه زنگ زد و کل ذوق آقازاددشو میکرد...................... دیشب هم که از شیراز برگشته برای نیم وجبه دو دست لباس خریده و سوغاتی آورده ( یک عدد صبای حسود!!!) و به این ترتیب صبا و شمشک پسر دار میشوند........................................... هر وقت خیلی برای بچه دار شدنمون ذوق میکنم یاد کسانی می افتم که منتظر نی نی هستن و با تمام وجود براشون دعا میکنم شما هم برای اجت رواییشون دعا کنید
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 21 آبان1390ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
یک سال دیگه گذشت پر از خاطرات خوب ......................... ( دلم نمیخواد به خاطرات بد فکر کنم)
امسال اما من صبای سالهای گذشته نیستم و حالا یک مادرم همیشه مادرم برای تولد من تلاش میکرد و تولد خودش کمرنگ بود حالا اگر شمشک نازنین و پدر و مادر مهربانم نبودند تولد من هم برایم کمرنگ تر از سالهای قبل بود اما این سه نفر به اضافه برادرها و خواهرم و چندی از رفقا به این روز رونقی خاص داده اند دست شما بی بلا ایشالا برید کربلا...................................... امسال یه جور دیگه قدر پدر و مادرم را میدونم و یه جور دیگه دوسشون دارم و یه جور دیگه سپاسگزارشونم
خدا را بابت همه چی شاکرم و باز هم حمایت لحظه به لحظه معبودم را مثل همیشه خواستارم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
عزیز دلم فرزند کوچکم این روزها یک مهمان خواهیم داشت مهمانی که صد البته صاحب خانه تر از ماست و بهتر بگویم صاحب ماست می آید تا تو را به دست ما - من و پدرت- به امانت بسپارد می آید تا از روح خود در تو بدمد می آید تا انسانی دیگر را جان دهد و ندای "فتبارک الله احسن الخالقین" بار دیگر در عرش طنین انداز شود عزیز کوچکم از عظمت این لحظات هراسانم اما قلبم و احساسم این اجازه را به من میدهد تا برایت بهترین تقدیرها و آرزوها را داشته باشم امیدوارم روح خدایی و قلب کوچک سفیدت همیشه پاک و سفید بماند امیدوارم همیشه شاکر باشی و ثنا گوی آنکه تو را آفرید
برای من و پدرت نیز در آن لحظات که ناب ترین لحظه هاست دعا کن
ای صاحب ما کمک کن تا امانتداران خوبی باشیم- آمین |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
این پست فقط برای اینه که تو آرشیو وبلاگم مهر ۹۰ هم حک بشه از احوالپرسی همتون ممنونم خیلی دوستای خوب و با صفایی هستید و خیلی خیلی ارادت داریم
توی این یک ماه و اندی نی نی جان ما ۱۰ سانت رشد کرده و هر چی خودم لاغر میشم اخیرا شکمم داره خودنمایی میکنه - دو سه روز پیش یعنی تو هفته ۱۶ ام نی نی برای اولین بار تو شکمم تکون خورد خیلی حس قشنگی بود امیدوارم همه کسانی که دوست دارن مادر بشن این حس را تجربه کنن راستش تا الان که خیلی دوران بارداری سختی داشتم اکثرش با استراحت مطلق گذشته و البته ۱۰ مهرماه یک عمل جراحی هم داشتم - سرکلاژ - و خدا را شکر الان یه کمی بهترم توی این مدت دیر میام سرکار و زود میرم تازه اگر بیام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دم مدیر عاملمون گرم شمشک عزیزم هم که همش مواظب منه و فعلا همه کارا افتاده رو دوشش خدا به مامانم هم سلامتی و عمر با عزت بده که حسابی این مدت بهشون زحمت دادم و هنوز هم ادامه دارد ۱۹ آبان اگر خدا بخواد قراره برم سونوگرافی و تا اون موقع هی باید فکر کنم نی نی دختره یا پسر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه یک عالمه حرف دارم اما نمیتونم زیاد بشینم پای سیستم دوستتون دارم و به یادتون هستم -------------------------- التماس دعا
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
باورم نمیشد همه چی برام مثل یه خواب و رویا بود
میخواستم به هیچ کس نگم تا وقتی که از ظاهرم متوجه بشن اما............. تهوع تهوع و تهوع امانم را برید و به عبارتی ... پیشونی سفید شدم وقتی تو یه هفته سه کیلو وزن از دست بدی خوب همه میفهمن دیگه اولش خیلی پیش پدرم و برادرام خجالت زده بودم و نمیتونستم تو چشماشون نگاه کنم اما الان دیگه خبری از خجالت نیست امام صادق میفرماید: آخرین پرده حیای زن موقع بارداری و زایمان از بین میره و الحق و والانصاف که همینطوره تو این سه هفته دو بار میخواستن تو بیمارستان بستریم کنن و من فرار کردم چرا؟ چون میخواستم تو خونه خودم و کنار همسرم باشم شب ۲۳ ماه رمضون با خودم عهد کرده بودم با شمشک برم مسجد و تا صبح برای نفس خودم الغوث الغوث بگم غافل از اینکه تقدیر جور دیگه ای رقم خورده و اون شب تا صبح رو تخت بیمارستان بودم نه تنها خودم نرفتم که همسرم هم نتونست بره فقط زمزمه هایی از تلویزیون های بیمارستان میشنیدیم اون شب خیلی حالم بد بود و از عالم و آدم بدم میومد تا اینکه ساعتهای ۱ نیمه شب بصورت اورژانس جلو اتاق سونوگرافی منتظر نشستم تو دلم آشوب بود وقتی رو تخت سونوگرافی دراز کشیدم یه دفعه انگار یه گله اسب تو یه بیابون بزرگ رها شدن و اون صدایی نبود جز صدای قلب نی نی ما! منی که تا چند دقیقه قبلش راه نمیتونستم برم عین فرفره خودمو جمع و جور کردم و رفتم تا به شمشک خبر بدم اما دیدم اونم صدای آرام بخش را شنیده و لبخند روی لبهای مهربونشه اون لحظه بود که فهمیدم وقتی میگن هر چقدر هم که برای فرزندت زحمت بکشی و سختی متحمل بشی یادت میره راست میگن
خلاصه اینکه منی که فکر میکردم همیشه همه مریضی ها و سختی ها را کیش میکنم در برابر یک کوچولوی ۲.۵ سانتی دارم مات میشم برام دعا کنید برامون دعا کنید همسر مهربونم بیش از هر وقت دیگه ای بهت افتخار میکنم همه این روزها را تحمل میکنم فقط بخاطر اینکه ثمره عشقم با تو را در آغوش بگیرم و قدر همه زحمتهایی که این روزها میکشی را میدونم عاشقانه دوستت دارم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
راستش این روزها به خاطر انتخاب دکتر و بیمارستان خیلی استرس داشتم اما بلاخره دکتر و بیمارستانم را انتخاب کردم
میرم بیمارستان صارم از همه جا به خونه ما نزدیکتره البته فقط یه اگر مونده و اونم اینکه با بیمه ما قرارداد داشته باشه قیمت های زایمان را به مامانم میگفتم باورش نمیشد مامانم میگه زمان اون خدا بیامرز نه تنها بابت زایمان پولی نمیگرفتن بلکه یه پولی هم - ۲۵۰ تومن- به خانواده نوزاد به عنوان کمک خرج میدادن اما حالا چی اعداد و ارقام همه بالای ۲ میلیون خدا آخر عاقبت هم ما هم نسل بعد ما را به خیر کنه من همیشه با بچه ذار شدن مشکل داشتم اونم به خاطر اینکه فکر میکنم وقتی ما نتونیم بچمون را تو رفاه نسبی بزرگ کنیم و براش یه اینده نسبتا خوب متصور بشیم برای چی باید باعث به سختی افتادن ه موجود کوچولوی مظلوم و بی گناه دیگه هم بشیم اما حس مادری و البته دلایل دیگه ای مثل طلب انسان به ادامه دادن نسل - مثل حفظ بقای انسانی - مثل دادن زکات عشق - و از همه مهمتر نزدیک شدن به خالق باعث شد ما تصمصم بگیریم بچه دار بشیم . چرا نزدیک شدن به خالق چون مادر و پدر هم در مقیاس بسیار بسیار کوچکتر اسباب به وجو امدن و خلق یک موجود میشن و یه جورایی انسان خودش را در کنار خدا میبینه و بابهای رحمت الهی روز به روز گسترده تر میشه البته ناگفته نذارم که من درباره ازدواج هم نظریه های مشابه داشتم و ابتدا ازدواج را رد میکردم و باز هم به دلایل مشابه متقاعد به ازدواج کردن شدم و حالا فکر میکنم دلائلم منطقی بوده امیدوارم برای بچه دار شدن هم نظریاتم که چند تاشون را نوشتم درست از آب در بیاد نظرتون چیه یه ویلاگ جدا برای نی نی درست کنم ؟ ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1390ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
فردا شب برای اولین بار جاری جان همه را به صرف افطار دعوت کرده نمیدونم چرا به جای اون استرس دارم
اولین ها همیشه سخته از جمله اولیم مهمونی دادن به خانواده شوهر هنوز به خانواده شمشک نگفتیم که یه نی نی دیگه داره وارد خانواده میشه میخوام اول برم یه دکتر درست حسابی و سونو گرافی انجام بدم بعد بهشون بگم از طرفی اگر ندودن توقع مهمونی دادن آنچنانی دارن حالا موندم چیکار کنم شاید فردا شب بهشون گفتم
فعلا خبری نیست جز اینکه دنبال یه دکتر خوب میگردم
راستی دوستای خوبم از تبریکات همتون ممنونم ایشالا به شادیهاتون جبران کنیم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
و باز هم بنده نوازی او
اگر او بخواهد ۸ ماه دیگر خانواده ۲نفره ما ۳ نفره خواهد شد.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 15 مرداد1390ساعت 9:9 قبل از ظهر توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب زوج دوم هم یکدیگر را دیدند و باز هم سناریوی تکراری
دختره یک دل نه صد دل عاشق شد و پسره فیس و افاده که چی: خانواده هامون به هم نمیخورن
میگم فیس و افاده چون میدونم خانواده هاشون ۸۰ درصد شبیه هم هستن فقط خانواده دختره یه کم از نظر مالی پایین تر از خانواده پسره هستن
القصه : قصه ما به سر رسید و نخود نخود هر کسی رفت خانه خود!!!!!!!!!
واقعا که تو این دور و زمونه انگار پسرا از دماغ فیل افتادن من اگه صد سال تو خونه میموندم زن این جور آدمهای از خود متشکر نمیشدم ایششششششششششششششششششش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از اون دو زوجی که گفتم هفته گذشته همدیگه را دیدن و پسره خوشش نیومد
هم ناراحت شدم چون احساس کردم دختره خوشش اومده هم خوشحال که پسره تو رودربایسی با من بر خلاف میلش رفتار نکرد زوج دیگه هنوز همدیگه را ندیدن دعا کنید همه عاقبت به خیر بشن
-------------------------------------------------------------------- این روزا خیلی قاطی ام به همه چیز و همه کس شک دارم و البته گیرهای فراوان از طرف من نثار میشه به هر کسی که در معرض دیدم باشه -------------------------------------------------------------------- چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودت بد اخلاقی دوست دارم گیر بدم تا وقتی آدمهای بی منطق هستند گیرهای منم ادامه دارد -------------------------------------------------------------------- دیروز فیلم ورود آقایان ممنوع را رفتیم دیدیم لحظات مفرحی بود و البته وقت گذرانی محض!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها من واسطه ام
واسطه چی؟ ازدواج دو تا دختر را به دو تا پسر معرفی کردم قراره همین جند روز این ۴ نفر همدیگه را ببینن( البته دو به دو) با اینکه من فقط معرفم و بارها و بارها گفتم که من شناخت درستی نسبت به خود افراد ندارم و خودتان باید تحقیق کنید و بشناسید باز هم میترسم هم میدانم پیوند دادن جوانان در سن ازدواج ثواب است و میخواهم ثواب کنم و هم از کباب شدنش میترسم خدایا رو سیاهم نکن! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
این پست مخاطب خاص دارد و او کسی نیست جز " خدا "
خدایا بابت به سرانجام رسیدن ماجرای دردناک ........ و به خیر گذشتن مراسم ..... و بذل بخشش به ... و ... و ... و از همه مهمتر ..... من در دل ..... و ..... او و او و او در دل من و باز هم مهمتر از این داشتن ..... که از بزرگترین نعمتهاست سپاسگزارم. خدای من همه چی الکترونیکی شده منم دلم خواست روابطمون را مدرن کنم و الکترونیکی تشکری کرده باشم بابت همه چی ممنونم ارادتمند - صبا |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 1 مرداد1390ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط صبا
|
|
||
|
|
|
|
|
آیا به نظر شما اگر پاگشای عروس داماد با مهمانی ماه مبارک رمضان یکی شود جاری عروس یک عدد تنبل تن پرور شناخته میشود؟ آیا به نظر شما اگر برای پاگشا به عروس خانم و ماه داماد پول هدیه داده شود تا پایشان گشاده شده و هر روز روزگار به خانه شما مشرف شوند امری ناپسند است و میگویند جاری عروس بسیار بی هنر و بی ذوق است و نخواسته وقت شریفش را صرف خرید هدیه بنماید؟ نازنین مامان فاطمه: ش به س تبدیل شد حالا ۲۰ شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رفتیم و جهیزیه عروس را دیدیم و کم و کسری ها در آمد و با اجازه همگی شما یک دستگاه چای ساز سیلور برای ایشان خریداری شد با توجه به نظر اکثریت که با مهمانی ماه مبارک موافق بودند مهمانی را آنقدر کش میدهیم تا ماه رمضان فرا برسد و عروس خانم را پا گشا بفرماییم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر1390ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط صبا
|
|
||